خسرو شکیبایی -2

به علت حجم سنگین مطالب در یاداشت قبلی،
ویژه نامه در دو قسمت تقدیم می شود.
مهمانان جدید از یادداشت قبلی مطالعه بفرمایند.
هردو روز یکبار به روز می شود. با فیلمهای دانلودی نادیده.
قسمت دهم
یکشنبه 20 مردادماه 87- ساعت 12:55

سمت مرا از آب بپرسید
دریا
همیشه
منتظر
عاشقانه هاست
درسینمای ایران هرگاه که می خواهند،نسبت انسانیت و شاعرپیشگی و روح لطیف و هنروالا و درونی را به کسی نسبت دهند،اولین اسم بی گمان به نام خسرو شکیبایی قرعه خواهد خورد.
ایفای نقش های احساسی و دکلمه ی اشعار شاعران و تواضع ذاتی ایشان همه در این تذکره موثر است.
اما چه شده که به یاد این بخش از وجود ایشان افتاده ام!؟ در عکس می بینید چه با اخلاص به پا ایستاده و تشویق می کند!؟
شماره 180 ماهنامه فیلم... سفرنامه ی جشنواره فیلمهای آسیایی/ فوکواوکای ژاپن شهریور سال 74، به قلم شیرین کیومرث پوراحمد و با حضور سیروس الوند و داریوش مهرجویی و خسروشکیبایی.
و چه زیبا و متین و شاعرانه و جهان وطنی! توصیف می کند خسروشکیبایی خودش را... بخوانید:
خسرو شکیبایی هستم. پنجاه سال است ایرانی ام و32 سال است که بازیگرم. ما اهل اشراقیم. ما اهل ِمشرق ِآسمانیم. شرقی ترین انسانهای روی زمین، ماییم. مشرق جایی ست که آفتاب از آن جاست. بنابراین طلوع ِخورشید با ماست. ما در پرتو آن دلگرم هستیم و سرخوش.
ژاپن،معروف و قدیمی زیاد دارد،اما معروف ترین و قدیمی ترینش آفتاب ِتابانش است. به همین مناسبت این سفر برای ما دلچسب و دلگرم کننده است.
و هنگام نمایش یکبار برای همیشه که روایت ِسودای محمود سیاه است برای سفر به ژاپن:
کنی چی وا ] سلام[
هاجی مِه مَه شی ته] حال شما چطور است [ ؟
ما با شما آشناییم. ما با نگاه ِمهربان ِشما همان قدر آشناییم که با مهربانی مینیاتورهای ایرانی. از ایران این راه بسیار طولانی را آمده ایم تا با گرمای بی ریای ِدلتان،همدلی کنیم و در کنار صمیمی ترین انسان های روی زمین،روح خودمان را صیقـل دهیم. شخصیت فیلم یکبار برای همیشه،برای بهتر شدن زندگی،قصدش سفری به بیرون از خود است و برای رسیدن به این هدف مجبور است همه چیزش را فدا کند؛اما بهرحال باید دریافت می کرد که عاشقان پیوسته در خویش سفر می کنند. آریگاتو گزای ماشتا ] متشکرم [
قسمت یازدهم
چهارشنبه 23 مردادماه 87- ساعت 23:15
تصاویری از خانواده ی سبز خسرو شکیبایی
روایت عکس ها به زودی



ذکات یک مطلب و تصاویر نادیده،تشویق و ابراز نظر است.
قسمت دوازدهم
پنج شنبه 24 مرداد ماه87- ساعت 23:40
حامد احمدزاده ی فیلم شب یلدا با بازی نفس گیر محمد رضای فروتن،نسخه ی معاصر حمید هامون دهه ی شصت سینما و در واقع جامعه ی روشنفکری ایران است... اما اینبار با دغدغه هایی کمتر و زمینی تر و ... یا اصلاْ بی دغدغه! مثل همه ی ماهای امروزمان خنثی!؟
اگر مهرجویی با نمایش هامون،بارقه ای از خیال خود را در قامت حمیدهامونش روایت کرد وحتی از پیراهن تا جوراب های خودش را هم به تن خسروشکیبایی داد؛ کیومرث پوراحمد در شب یلدا نیز، قصه ی پرغصه ی زندگی خودش را روایت کرد و پالتو و سیگارپیچ و لباسهای خودش را بر تن محمدرضا فروتن پوشاند تا شمایلی از او باشد.
کیومرث پوراحمد،هامون را دوست دارد؛آنهم درحد شیفتگی و دیوانگی... دبیر این وبلاگ نمی داند که حق انتشار این ها را دارد یا نه!؟...اما چون در جاهایی نشر شده،ما هم بی مناسبت نیز به هماهنگی موضوع با پسزمینه برسیم....هسته ی هامون در بحبوحه ی زخم های زندگی او پرورانده و ساخته و نمایش داده شد...همانوقتها که در بمباران ها ی تهران و اوج مهاجرتها، همسرش از شیشه ی اتاق به هوای هیاهوی حوای زندگی شان،درآنسوی پنجره ها دنبال خوشبختی می گشت.
پس بی جهت نیست که زخم ِ رؤیت ِ مهرجویی عزیز از روایت ِهامون،اینچنین به مذاق احمد رنجور ما خوش... که نه!... مثل ِطعم ته خیار،مثل مزه ی حقیقت به کامش نشسته و رنجنامه ای اینچنین را نوشته است:
روایت ِمتن ِ کیومرث پوراحمد درباره ی حمیدهامون
ماهنامه فیلم شماره ۹۴/ شهریور ۱۳۶۹
با صدای دبیر وبلاگ
/ دانلود /
راهنمای دانلود: کیلک راست + سیوتراگت از...
قسمت سیزدهم
یکشنبه 27 مرداد ماه87- ساعت 22:10
روایت ِ دیدار با خسرو شکیبایی/ 2
عصیان در برابر خدایگان
جشن دهم خانه ی سینما بود...21 شهریورماه سال 85. شب دوست داشتنی ای بود. حضورهمزمان خسروشکیبایی و ترانه علیدوستی در جشن سینمایی و نمایندگی کسب جایزه برای هر دو... یکی برای چهارشنبه سوری و دیگری برای چه کسی امیر را کشت!؟
بازهم دیرمی رسم به تالار وحدت... عوامل بیرونی عجیب مانعند. گزارشش را یکبار برای این وبلاگ از زاویه ی موضوع آن می نویسم.
خوشحالم؛ هم برای خسرو عزیز و هم برای خانم علیدوستی. داوران جشن به آنها به عنوان دوکاندیدا نگاه می کردند؛ و من همیشه به نوعی ازهمسایگی و سیرابی مشترک از یک آبشخور... پیش از این اشاره کرده ام به مجالست اخبار این دوعزیز در نشریات و کاملش را حتماً خواهم نوشت... نه حالا...بعدها... باید ببینم که آیا یکی از دو قطب ...
نتایج اعلام می شود. ترانه علیدوستی به همراه خانم پانته آ بهرام،نشان بازیگرنقش مکمل را گرفته اند و داوران بازی خسرو شکیبایی درشاهنقش چه کسی امیررا کشت را پایین تراز بیژن امکانیان فیلم تقاطع دانسته اند.
تمام سالن برایم خالی و تاریک است و از بالکن فقط زل زده ام به دو تا صندلی ِ روشن که عزیزانم روی آن نشسته اند... علیدوستی در ردیف ششم،صندلی پنجم، و خسرو شکیبایی در ردیف سوم،آرام و صبور و مهربان.
مراسم دارد تمام می شود و لحظه ی قشنگ ِدیدار دارد می رسد...( دلم گرفته است )... به تجربه می دانم که خسرو شکیبایی سریع از سالن خارج می شود...می روم می ایستم در کنار در خروجی. با کیومرث پوراحمد از راه می رسند. مشغول فیلمبرداری اتوبوس شب هستند.
جمعیت دارند شوق نشان می دهند و چه مهربان است با همه شان. به صبوری می ایستد وعکس می اندازد و امضاء می دهد. می روم نزدیک. سلامی به آشنایی می دهم و شانه ی سمت ِ راستش را از روی کت می بوسم. کتِ سورمه ای رنگش...( دلم گرفته است ).
می گذارم پروانه ها دور شمع اش بچرخند. می ایستم کنار و اما همچنان در اطراف هستم. با جمعیت از سالن خارج می شوم. کم کم مثل جویباری که در مسیر رگه رگه می شود،پیرامونش خلوت می شود و این وقتی ست که به مسافت ِمعقولی از تالار رسیده ایم... می خواهم در برابر خدایگان،عصیان کنم!
تماس گرفته اند با تاکسی و قراراست که همراه پوراحمد به سرصحنه ی اتوبوس شب بروند. چهار نفریم فقط. من و پوراحمد و یک خبرنگار که قرارمصاحبه دارد می گذارد با خسروشکیبایی... تا برسیم سر چهارراه،چندباری کت ِخسرو شکیبایی را کشیده ام. مثل بچه های سمجی که از پدرشان چیزی خارج از روال بخواهند و یا حرفی بخواهند بزنند که جایش آنجا نیست. اما پس کجا!؟... مگر من کی بخواهد فرصت دست بدهد که بخواهم ببینمش... چند جمله ای برای بازکردن سر صحبت ِ دلتنگی می زنم( گفتم که! دلم گرفته بود)... آخر سر می گویم... جمله ام را خوب خاطرم است!... می گویم:« آقای شکیبایی! من دارم نابود می شم »... خیلی مراقبم که ازدهانم در نرود و نگویم که « دارم فرو می رم » آن وقت هامونی می شد.
یکمرتبه برمی گردد و نگاهم می کند. شاید تا دقایقی پیش خیال می کرد که یک علاقه مند ساده ی هنرش هستم،اما جمله ام ورق را برگرداند. به مهربانی گفت: « چطور؟ »... گفتم : « زندگی من داره مثه فیلمای شما پیش میره » گفتم :« مثه هامون، مثه سالاد فصل » و توی ته ته دلم ادامه دادم:« مثل سارا،مثل عاشقانه،مثل پری »...اگراشتباه نکنم گفتم که هامونتون داره دمار ازروزگارم در میاره... گفتم:« من شعر ِسید علی صالحی رو از کجا می شناختم!؟حالا با صدای شما باعث شده که سر و کله ی یک ری را توی زندگیم پیدا بشه »... گیج شده بود...مورد هجوم طوفان معناها قرارش داده بودم و این تمامی حرف هایمان هم نیست.
تاکسی از راه می رسد... سمند زرد رنگ... به دقایق لعنت می فرستم که زود چرخیدند و باید برود... پوراحمد به حرفهایمان برگشته و از دور دارد گوش می دهد... خجالتی هستم،اما می گذارمش کنار...با او که راحتم.
می نشیند در صندلی جلو... در را همچنان به خاطر من باز نگه می دارد و دارد می شنودم. چمباتمه می نشینم روی زمین! حالا رکاب ماشین کمی پایین تراز سینه ی من است.
دستم را می گذارم روی ران پایش...به زمزمه، طوری که فقط خودش بشنود،به حالت هذیانی می پرسم:« یعنی بکشمش که دوباره به دستش بیارم!؟... گشتاسب و نادر بشم بیفتم تو زندگی اش!؟... یا عادل مشرقی بشم و خودمو ویرون کنم!؟ » می گوید:« چی بگم عزیزم! یعنی من باعثشم!؟ »... به ناله می گویم: نه... این خود من هستم که تسلط ِتو را پذیرفتم. این خود ِمن هستم که خواستم تو باشم.
دستش را می گیرم توی دستم و صورتم را به پهلو می گذارم روی ران پاهایش...پایش را می بوسم... دستم را می بوسد. از خجالت آب می شوم.
تاکسی می خواهد کم کم برود... خبرنگار قبلاً از شکیبایی خواسته که ایمیلش را بدهد و به تبسم گفته که « از اینجور چیزا ندارم. موبایل هم ندارم »... واقعاً خوشش نمی آمد. پوراحمد شماره ی تلفن منزل خودش را برای قرار مصاحبه با خسرو می دهد . با خجالتی باستانی می گویم: « آقای شکیبایی...» پوراحمد که مقداری از حرفهایمان را شنیده،به خبرنگار می گوید: « شماره رو به این آقا هم بدین »... هیچگاه زنگ نمی زنم... از پوراحمد تشکر می کنم و کمی درمورد شرائط تولید اتوبوس شب می پرسم. می گوید « الان داریم می ریم برای فیلمبرداری...» می گوید دراتوبان قم شهرک سینمایی دفاع مقدس هستیم.... می داند چه می خواهم بگویم...می گوید: « این یه هفته بعد ازساعت دوازده شب ضبط داریم،اگه خواستی می تونی بیایی»... هیچگاه نمی روم... نمی خواهم نزدیک بشوم. آنهم به همجواری هنرمندی که از نزدیک ِنزدیک ِنزدیک هم، انسان و خالص بود.
بدرقه شان می کنم و می روند... دچارحس مبهمی هستم. حال آدم(ع) را دارم. آن وقتی که در برابر خداوندگار عصیان و نافرمانی کرد و میوه ی ممنوعه را گاز زد... من،نباید دلِ ِخدایگان را می لرزاندم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قسمت چهارده و نیم !
چهارشنبه 30 مرداد ماه87- ساعت 23:20
قصیده ای ضروری درمیانه ی مثنوی..
گلشیفته فراهانی؛
معصومیتی اخیر،در استمرار حضوری شریفانه
اگر میمچه از درخت گلابی سینمای ایران، به کمک و باغبانی داریوش مهرجویی بالا رفت، حالا که ما دراین مقطع به چله نشینی ِ خسروی شکیبایی نشسته و داریم درس مهربانی را از او می آموزیم و املایش را می نویسیم، ظالمانه و کافرانه است که از مولود ِ شیرین و هنرمند ِ باغ ِ خوش خاطره ی دماوند که حالا برای خودش یکپارچه خانوم و سروی تنومند شده است و حتی سرشاخه های جوانش با افتخار به دیوار همسایه رسیده و بخشی از تاریخ سینمای ایران نیز زیر هوای حضور شاهکارانه اش خنک می شوند، حرف جانبدارانه ای نزنیم و کلامی به تیمارگری هواداران ِ مکتوبش پیشکش ندهیم.
خبر حضور خانم گلشیفته فراهانی در فیلمی از سینمای جهان اخیراً نقل محافل سینمایی و مطبوعاتی شده است. عده ی معدودی( چونان خود این نگارنده ) خبر را از پیش داشتند، و از هراس ها و ممانعت های رازگشایی، باخبر و برحذر بودیم. مؤمنانه سکوت کردیم و حتی به دوستان نزدیک وبلاگ های همسایه هم خطی ازخبر ندادم. حتی کلمه ای. شب ِ سخت ِ روزنامه ی]...[ که از نیمه راه چاپخانه برگشت و اصلاح شد و تلفن ها و گفته های مساعدت طلبانه و... انگارکه حالا هیچ کدام مثمر ثمر نشده و خبر در بزنگاه ِنامناسبی! منتشر شده است.
این ها حرف گذشته است و مقدمه، تا به سرخط ِامروز برسیم:
اتفاق ِ خوب و افتخارآمیزی برای سینمای ایران به وقوع پیوسته است. بی مناسبت ِ تقویم ِ این روزها نیست که این اتفاق ِخوب را با جریان ِالمپیک مقایسه بدهیم و در واقع به تفاوت های فاحشش بپردازیم. در جریان المپیک این دوره،ورزشکاران ایرانی که نماینده ی ملت هستند،به طرز غیرقابل دفاع و شکست خورده ای ظاهر شده اند. از میادین ملی،با صرف و هزینه ی میلیاردها ریال و حمایت های دولتی و صنفی،به عرصه ی جهانی رسیده و در حضور آنها نه تنها از حیثیت خود،که حتی از پس آنهمه انتظار و هزینه هایی که صرفشان شده است،بر نمی آیند و زبان ِ ساده لوحانه شان،الکن تر از رجزهای مزخرفی می شود که پیش از سفر به سرزمین دیگر، بیان می کردند.
و حالا... و حالا دختری از تبار شرق؛فهمیده و با اعتبار، انسان و خوش نام؛ تنها با تکیه بر هنر خویش،پا از عرصه ی سینمای ایران فراتر برده، و بدون استفاده ی ریالی از بیت المال و محروم از حمایت ِبنگاههای سینمایی دولتی، با دستانی که تنها به زانوان خودش برای ایستادن تکیه می زند، به افتخاری در سینمای جهان رسیده است؛ و در کمال تعجب ( و در واقع یقینی همیشگی و قابل انتظار) مغضوب شده است.( دیروز؛سه شنبه29 مرداد در حین خروج ِمعمولی ازایران،در فرودگاه مهرآباد تهران،حکم ممنوع الخروجی را نشانش دادند ).
اما حرفم با علیرضا،با سعید،با حمید،با مهدی و با همه ی کسانی که قلم نگاشتن برای خانم گلشیفته فراهانی را در فضای مجازی اینترنت به دست گرفته اند. شما اینها را بهترازمن می دانید و فقط دارم یادآوری می دهم.
اگر تا دیروز خبر فعالیتهایش را منتشر می کردید و در هنگامه ی شادیهایش می خندیدید و در انتظار نمایش فیلمی از او دقیقه ها را شماره می کردید، از امروز و تا خوابیدن طوفان ِسؤتفاهم ها،وظیفه ی خطیری بر عهده دارید. اگردیروز،روز تبسم بود؛امروز، روز تعهد و دفاع ِجانانه و بی خطر است. باید حاشیه ی امنیتی تدارک ببینید و چنان بر لبه ی باریک ِنگاشتن گام بردارید که دل ِ هواداران ِ شفاهی و رهگذر، از آتیه ی گلشیفته ی عزیزشان نترسد؛ و محتسبان ِدل سیاه نیز بهانه ای را در آستانه ی دستانشان نبینند.
امروز، روز ِ دفاع ِفلسفی است؛ و هدف، حفظ و توسعه ی ِسلامت.
با مدعی مگویید،اسرار عشق و مستی
تا بی خبربمیرد در درد خودپرستی
*
نیت نگارنده ی این متن، خارج از حق نمک شناسی به دوستان وبلاگی ام که درباره ی موضوع محترم و عظیمی در سینمای ایران به نام « گلشیفته » می نویسند، حمایتی ازجنس کلمه است؛ که آن را نثارش می کنم به پای درخت خوش ثمره ی گلابی، که در حد توان ِ این کلمات، تقویت کننده ای باشد بر ریشه های آن درخت، تا میمچه ی بی پروا و درستکار ما ، همچنان به سلامت از شاخه های آن بالا برود و برای ما گلابی بیندازد پایین.
* باعرض پوزش از پیگیران ویژه نامه ی خسروشکیبایی،امیدوارم تأخیرم در نگاشتن قسمت جدید را به ضرورت این متن ببخشند.
ویژه نامه ی ارتحال خسروشکیبایی تا فردا با دو قسمت به روز می شود.
به این یادداشت حتماً نظر بدهید. ممنون
( بنابر گزارش اخیر،حکمی در مورد ممنوع الخروجی خانم فراهانی،لااقل در فرودگاه صادر نشده است. اشتباه از جانب خبرگزاری های معتبر بود و...تصحیح می کنم و خداوند را شاکرهستیم ) .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قسمت چهاردهم
جمعه 1 شهریورماه87- ساعت 2:05 بامداد
روایت گنجشکی که از بهشت آمده بود
به روایت ِپویا شکیبایی

فقط یادت نرود گـُلم
به جای من
از صمیم ِهمین زندگی
سراروی ِچشم به راه ماندگان ِمرا
ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تو وُ
جان ِ پرندگان ِ پربسته ای
که دی ماه
به ایوان ِ خانه می آیند.
روز هفت ایشون و در بهشت زهرا انگار معجزه ای شد... یه گنجشک میون اون شلوغی اومد روی دست یکی از خانمها و بعد اومد نشست وسط گلها،بین 300 نفر آدم. من یاد ندارم که اصلاً این ها بنشینند. حتی در حال راه رفتن هم می جهند. من همیشه سعی می کنم آدم منطقی باشم و اهل خرافات نباشم. گفتم شاید بالش شکسته یا پاش ناراحتی داره.... همه گفتن خسرو اومد... روحشه...ومن هم دور نمی بینم این حرف رو... آخه یک گنجشک با آن خصوصیاتی که ازش می دونیم اصلاً اون وسط جایی نداره... یک خانم دیگری اومد و گنجشک رو برداشت و دوباره گذاشت. این اومد روی عکس پدر ولی پرواز نکرد و رفت زیر گل ها خودش رو قایم کرد که انگار نمی خواست کسی چنین کاری را دوباره باهاش انجام بده... تا آخر زمانی که ما آنجا بودیم ماند. بعد یکی از دوستان او را در دست گرفت و به او آب داد و خورد. خیلی جالبه آخه اصلاً به این شکل نیست که بخواد از دست انسان آب بخوره و تکان دهنده بود این موضوع و این صحنه ها.
مراسم تمام شد و من نگران بودم که اگر او بمونه زیر دست و پا آسیب می بینه با توجه به اینکه کماکان فکر می کردم بالش یا پاش آسیب دیده .من پرنده رو در دستم گرفتم و همه جاش رو چک کردم. بعد گنجشک رو به دست یکی از دوستانم دادم و خواستم او را ببره و یک جایی ببره که آسیب نبیند. اون دوست پرنده رو گذاشت روی دستش که بپرد اما نپرید. بر گذاشت روی شاخه درخت و به محض اینکه اونو روی شاخه گذاشت،او پرید و رفت و فهمیدم که آمادگی برای پرواز داشته و خودش خواسته که بمونه.
این اتفاق خیلی عجیب بود که روز هفتم ایشان و سر مزارش اتفاق افتاد و جالب اینکه پدرمن،عاشق عدد 7 بود.از بچگی من یادمه که عاشق عدد هفت بود... من اونقدر مغزم وسیع نشده که این چیزها رو بتونم درک کنم،ولی بزرگانی که اونجا بودن به من گفتن که اون بابات بود که اومده بود... همه تحت تاثیرقرارگرفته بودن...انگار گنجشک اومد که آدمها از شیون دور بشن. و خدا یه چیزی رو فرستاده که عادی نیست. شاید به جای اون گنجشک یه کبوتربود می شد بگی جَلد اونجاست،اما... ما جلوی پنجره خونه یه مقدار نون و گندم می ریزیم و هرموقع اون قمری ها و یاکریم ها میان تا اون خوراک ها رو بخورن،ما ازاونها فیلم می گیریم. باورتون نمیشه اگر این فاصله 3-4 متری ما با اونها ذره ای کم بشه همه پرواز می کنن و می رن... اما تو بهشت زهرا!؟
جالبه که یکبار دیگر شبیه این اتفاق برای خود پدر افتاده بود و اون همسر فیلم کیمیا بود که آقای درویش می خواستن توی حیاط پشتی حرم فیلم بگیرن. مشکل اون حیاط اینه که که کبوترای حرم اصلاً نمی یان اونجا و میزانس هم این بوده که کبوترها باشن و وقتی پدر میاد اونها برن و حالت خاصی به لحاظ تصویری و معنایی به وجود بیاد.اون آزادگی و پروازکه المان آن کبوتراست. دوربین رو می کارن و می خوان تمرین برن. تا میگن حرکت،دو تا کبوتر میان می شینن جلوی پای بابا.... و بابا دیالوگشو میگه و می ره جلوتر... آقای درویش می بینه که این کبوترها نمی پرن.عینکش رو در میاره و به سمت کبوترا می فرسته و اونها پرواز می کنن.
خادمین حرم امام رضا( ع ) می گن اگه الان مردم بفهمن که توی این حیاط کبوتراومده نشسته،همه لباساتو به عنوان نذری تکه پاره می کنن. چون اینجا اصلاً کبوترنمی اومده هیچ وقت.
منبع: ماهنامه سینما ویدئو / مرداد
مصاحبه با خانواده خسروشکیبایی
... بعضی چیزها و بعضی افراد را بی بهانه دوست می داریم...مثلا من نمی دانم که چرا فیلم هامون را اینچنین مشتاقانه دوست دارم و یا ... را و یا بسیار پدیده های دیگر را.