X
تبلیغات
ترانه علیدوستی
ترانه علیدوستی
ترانه ؛... نشسته بر سمت روشن و معصوم و معنادار سینما... جایی دور... خیلی دور از روزمره گی ها
یادبودی شادمانه برای برپایی سه جشن

بسم رب النور

 

آيه 74 سوره مباركه فرقان

 

*

بهترين و شادمانه‌ترين تبريك‌ها، نثار مي‌شود:

 

به مناسبت امروز كه باز هم برف!!؛ و 22 دي ماه سال 92 شمسي است

 

 تداركي مختصر و عظيم، براي برپايي برادرانه و متعهدانه‌ي  .  

  يادبود سه جشن با يك نشان

 

سالروز تولد مادر ... جشن ازدواج ... تولد حنا

 

* با احترام به ترانه پرنیان پانزده ساله؛

ترانه علیدوستی آن جمله را در آغاز سي سالگي اش اينگونه روايت كرد:

 

«زندگي ما، از ما شروع ميشه. مادر شدم»

 

يادداشت هاي اين مطلب، به زودي نوشته خواهد شد

 

در ابتدا ...

شعري تقديم به اين روزهاي خانواده‌اي در همين حوالي ...

 

امپراطوري ِپُر وسعتِ كودك ِخواهر ِمن

 

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروانهای فرومانده‌ی خواب از چشمت بيرون کن!

بازکن پنجره را!...

تو اگر بازکنی پنجره را،

من نشان خواهم داد

به تو زيبايی را.

... چون تراويدن مهتاب به شب...

مهر از آن مي‌بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسکهای کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي‌ داماد و عروس

صحبت از سادگي و کودکي است

چهره‌ای نيست عبوس.

 

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش مي‌رقصد.

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتي مي‌بخشد.

 

کودک خواهر من

نام تو را مي‌داند

نام تو را مي‌خواند

گل قاصد آيا با تو اين قصه ی خوش خواهد گفت؟

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات...

باز کن پنجره را

صبح دميد!

 

شعر از: حميد مصدق

 

*

 يادي از مطالب گذشته...

چهار سال و پنج سال قبل، در زمان دخترانه گي، اينگونه به مناسبت روز مادر در دو مطلب نوشته بوديم:

 

مطلب اول:

به مناسبت روز مادر و بزرگداشت مقام زن

این فرشته ای که در قامت انسان متبلور شده است

 

ترانه علیدوستی؛

دخترترین« مادر» سینمای ایران

پرسونای بازیگری ترانه علیدوستی در سینمای ایران،با خانواده رقم خورده و عجین است. اگر الفبای حضور او را همانند تکه های یک پازل در هم بریزیم،از اجتماع و همنشینی صحیح آنها،نامی نمایش داده خواهد شد که با ذات ِمهربان او هماهنگ است. او می گوید... / بشنوید /... و مدت هاست که رویای مادر شدن می بیند.

اگر رسالت و تلاش انبیاء ی ِالهی برای اهلی سازی انسان بود؛ ترانه علیدوستی، امّی ِمکتب ندیده ای ست که بنیان و سرشت ِِمتأهلی دارد.

آرامش،اصول،نجابت ذاتی،هوشمندی،غرور،تعادل،انضباط،پرهیزگاری و سکونت بر سمت ِ روشن و معصوم و معنادار زندگی( که سینما تنها بخش حقیری از ذات ِبزرگوار حیات است) نشان از آن دارد که ترانه علیدوستی در راستای جریان ِزندگی، گام به درستی بر می دارد؛ و با شناختی که از راهپیمایی او داریم،می توان امیدوار بود که این شتر صالحه بر کنار خوش نشیمن ترین درب ِهستی، زانوی سکونت بر زمین بگذارد.

رویا و تمرین مادر شدن در نزد دختربچه ها، اگر از ابتدای راه رفتن،با در آغوش گرفتن عروسک آغاز می شود،ترانه علیدوستی رویای موروثی دختران را در هفده سالگی با فریادزدن پانزده سالگی اش روی پرده ی خیال انگیز سینما به واقعیت عینی رسانده، و تمرین مادر شدن را نیز به درستی و سلامت مشق نوشته است.

پربیراه نیست که اگر اندکی پا را از ساحت شریفانه ای که برای این وبلاگ چیده و مرزبندی کرده ام،عدول ِمعقولی کنم و با معصومیت تمام و سرشار از حس ِمقدس ِبرادرانه ای که نسبت به ایشان دارم،دعا کنم و خداوند را به تمنا ببرم که بهترین همسفر و امن ترین خانه و نیک ترین کودکان در جاده ی زندگی در انتظار رسیدن ِ او باشند.

و نمی توان... و نمی توان سر به ارادت خمیده نکرد و در مقابل حمید علیدوستی و مادر بسیار محترمه ی ترانه علیدوستی زانوی ادب به زمین نزد که با منش ِصحیح و تربیت ِ انسانی و فرهنگی شان،یکی از شریف ترین و عزیزترین چهره های فرهنگی این دیار در حیطه ی سینما و دیگر عرصه هایی که هنوز به فروغ کامل نرسیده،به سمت آسمان این سرزمین کوچانده اند.

اگر پدر با آن تعریفی که در مشرق زمین از آن داریم،قالب و پیکربندی وی را به درستی تنیده است، مادر،این معلم ِهمواره ، تمام معناهای شریف ِ ذات ِزندگی را در قالب ِ او تزریق کرده است و وی در جواب اینکه چگونه است که پخته تر از سنش به نظر می رسد،نحوه ی رفتار خانواده و بیشتر مادرش را مؤثر می داند:« مادرم هیچ وقت به من به چشم یک بچه نگاه نکرد و هیچ وقت هم نخواست که مثل او فکر کنم. شاید بیشتر به من یاد داد که چطور برای خودم فکر کنم. رفتار او ادامه ی همان اعتمادی است که همیشه به من دارد ».

* و حالا باز هم اجازه بدهید پا را از خطوط قرمز وبلاگ فراتر برده،و متن و در واقع عکس نوشتی از جناب آقای مصطفی مستور در کتاب«پرسه در حوالی زندگی» را از طرف این وبلاگ تقدیم به مادر محترمه ی ترانه علیدوستی نمایم،از بابت ِمسافری که روزی خواهد آمد:

روایت مصطفی مستور از غم نجیبانه ی مادران جهان،هنگامی که دخترانشان عازم قلبِ دیگری می شوند را نیز به تمامی مادران ِدختران ِ وبلاگ های همسایه نیز هدیه می دهم. حالا متن را دومرتبه با این نگاه بخوانید و به جای حاشیه،به انسانیت فکر کنیم.

 

نمی دونم اسمش چیه یا چی کاره س،اما بالاخره می آد. از جای دوری. جای خیلی دوری. درست نمی دونم از کجا. یعنی هیچ کس نمی دونه. نمی دونم کی و چطور می آد اما می دونم که حتما می آد. شاید هشت سال دیگه. شاید ده سال دیگه. شاید از دو شهر پائین تر یا از سه شهر بالاتر. شاید هم از توی همین شهر. پائین شهر یا بالای شهرش اصلا مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که بالاخره یه روز پیداش می شه.

 بالاخره یه روز پیداش می شه و انگار از توی مه می زنه بیرون و می گه حسابی عاشق دختر منه. می گه تنها با این دختره س که می تونه خوشبخت بشه. می گه بدون این دختر حتی یه روز هم نمی تونه زندگی کنه. اما من از همین حالا از اومدن اون روز می ترسم. نه به این خاطر که کسی می آد و دخترم رو از پیشم می بره. نه، قسم می خورم به این خاطر نیست. خودم هم درست نمی دونم برای چی باید از اون روز بترسم. شاید به این خاطر که دیگه نمی تونم شب ها براش قصه بگم. یا موهاش رو شونه کنم. یا دست هام رو این طوری بذارم دور گردنش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روایت مصطفی مستور از غم نجیبانه ی مادران جهان،هنگامی که دخترانشان عازم قلبِ دیگری می شوند را نیز به تمامی مادران ِدختران ِ وبلاگ های همسایه نیز هدیه می دهم. حالا متن را دومرتبه با این نگاه بخوانید و به جای حاشیه،به انسانیت فکر کنیم.

****

 

مطلب دوم:

 

همزمان با میلاد حضرت فاطمه ی زهرا؛ دخت بزرگوار خدیجه ی کبری

******** 

وبلاگ ترانه علیدوستی

به مناسبت روز مادر

 تقدیم می کند

 

***

ترانه؛ دخترترین «  مادر »  سینمای ایران

 

آفتاب هشتمین سپیده دم از فروردین سال 1381 هنوز کامل بر سردر منتظر سینمای استقلال نتابیده بود که کارکنان سینما،بیلبورد« من،ترانه،پانزده سال دارم» را مثل یک خبر اجتماعی داغ، در منظر رهگذران نهادند.

خبر پیش از این در بهمن سال قبل،گوش به گوش،سینمای ایران را درنوردیده بود. حکایت ِملتهب ِ دختری بود که در پانزده سالگی اش از خط  ِعرف ِ مرسوم ِاجتماع عبور می کند و « مادر » می شود.

تماشاگران ِ اولین نمایش ِجشنواه ای فیلم به طبق برخی از فیلم های اواخردهه هفتاد در انتظار روایتی جسورانه و گاه حتی وقیحانه از این حکایت بودند. موضوع دختری که در مرحله ی گذار از کودکی به نوجوانی،یکمرتبه مادر می شود و... اما درانتها تمامی لب به تحسین گشودند. تهنیت به نگاه شریفانه ی رسول صدر عاملی و درود به معصومیت نگاه ترانه علیدوستی که یکی از نجیب ترین فیلم های سینمای ایران را به ما هدیه دادند.

ترانه علیدوستی در فیلم« شهرزیبا » نیز وجه دیگری از مادر بودن را نمایش می دهد. سینما انگار که نیایشگاه او در مرتبه ی عطوفت و مهر ِموعود ِمادری است. در فیلم اول، آنگاه که در ابتدای اثر با عکس کودکان ِ نا آشنا که برای چاپ سپرده شده به نظاره و معاشقه می ایستد، تا آن وهله که پس از نیمه شب ِخسته،معصومیت از دست رفته ی دخترانه گی را در آغوش گرفتن عروسکی( که اتفاقاً از آن ِخود ِاوست)به یاد می آورد و به تقدیس و تذکره می نشیند.

ترانه پرنیان اگر مادری ست که کودک برایش گاه تا سطح یک همبازی نزول می کند و گاه تا اوج یک سند مقاومت صعود می کند،در همه حال دختری  ست که مادر شده است و « خانواده » اش از« من » ِ مجرد ِ! او آغاز می شود.

فیروزه ی شهرزیبا اما شناسنامه ای ندارد. اگر ترانه پرنیان در پی کسب ِ صادقانه و اثبات ِپیشینه ی مولودش است و نامش را متناسب با نام خود،« نغمه» نهاده است؛اما فیروزه که همچون نگینی مطهر در میان رکاب ِ انگشتری از زخم ها و دردها و بی امنی های اطراف نشسته، کودکی دارد که ره آورد عشق نیست و به اجبار بر دامن او گذاشته شده ، تا دیواره ای باشد برای در امان ماندن از سمت ِ تاریک ِریل و شهر آهنی.

اگر گهواره ی کودک ِاو ( که نامش را نیز هیچگاه نمی دانیم و تنها یکبار در شاهسکانس رستوران،« مشتی» صدا زده می شود) تکان می خورد،از بابت آن است که زندگی فیروزه حرکت آرامی داشته باشد و با نبود کودک و شوهر معتاد، دچار طوفان نشود و فیروزه بی پناه تر نشود. و این بار مادرانگی برای فیروزه ،یک نعمت نیست؛ بلکه فرصتی ست برای استمرار زندگی ای که گاه از مرگ نیز تلخ تر و سخت تر است.

... و روح انگیز در « چهارشنبه سوری »؛ که در گلوگاه ِ دوران ِتجرد و رفتن به خانه ی شوهر، برای لحظه ای به درازای یک روز از سر ضرورت ِلقمه ای نان( شما بخوانید مهیا کردن مقدمات عروسی )میهمان خانه ی غریبه ای می شود که به همراه نظافت خانه( و شاید نگاه خودش به زندگی) پرستار موقتی کودکی می شود و همبازی خانه اش و همراه مدرسه اش. و از آنطرف برای لحظه ای به دیدار طفل معصوم مرد متارکه شده ی همسایه می ایستد در بزنگاه وداع!.

روح انگیز،روح جاری و نخ ِتسبیح ِفیلم است؛ و با این حضور مداوم و غریبه،چه بر سر این سلسله و چه زخمی بر طرز بینش و جغرافیای نگاه سنتی- تاریخی او به ساحت خانواده به وجود خواهد آمد؟

« مژده » با لباس های همیشه سیاهش و « سیمین» با سپیدی عظیم ِذاتش و چرک ِمختصر جاری اش، چه مژده و نویدهایی را در گوش ِروح ِجستجوگر ِ « روح انگیز» تزریق می کنند و با انگیزش ِروح او، وی حامل چه کابینی برای بخت عبدالرضا خواهد بود و چه مادری برای کودک ِ آینده اش!؟.

و مینای کنعان! که در برزخ ِبین ِهجرت و پرواز به بهشت ِخیالی( مینا و مینو) و کندن از جهنم ِوهمی اش( که با خیال ِعصیانگرش ساخته است) دارد هروله می کند...و باز کودکی در راه ، که حضور نابهنگامش برای او، و بهنگامش برای تداوم زیستن، پای مینا را در رفتن مردد، و اسیر ماندن می کند. و انگار که حالا به شمایل فرصتی در می آید که همانند نعمت است برای همسر... و زندگی در میانه ی رفتن و انفصال به ماندن و اتصال منتهی می شود. و گفته اند که کودک شیرازه ی زندگی ست و همچون صحاف قهاری برگ های در دست باد را به تنه ی درخت عودت می دهد.

 


 

آخرين تصويرش در ديدار هنرمندان با رئيس جمهور/ تالار وحدت/18 دي ماه 1392

 

جشن منتقدان سینمای ایران- تالار شمس- ۲۵ دی ماه

 

 

*

حنا دختري در مزرعه

 

به شدت علاقمند كارتون است. دنياي شيرين و رويا ساز و رويا پرداز انيميشن. دنياي غم‌هاي عميق و خنده‌هاي غليظ. آن هم او، با آن خنده هاي معروفش كه مثل تير از ميان دندان‌هاي سپيدش شليك مي‌شود. دنيايي كه رنگين كمان رنگ‌هاي فقط شفاف است. حتي سياهي اش هم رنج نيست و قرمزي اش هم به رنگ خشونت و كلك نيست و سر آدم كلاه نمي گذارد!.

شآن نزول نام حنا، هر چه كه باشد، از طبيعت آمده باشد با آن رنگدانه هاي سرخش و يا حتي واج آرايي اسامي باشد، به هر حال براي ما اهالي رسانه، كه او نيز از ماست، به كارتون خاطره انگيز حنا دختري در مزرعه برمي گردد كه او نيز در ميان طبيعت نشسته است.


 

تصویری از جشن شب تولد سی سالگی در خانه اش با کیک و حنایی روی میز

 

این رد پای ماه بدر

که بر اریکه ای

کنار ستاره ای واژگون و

کیک میلادی نشسته است

گویا که نغمه ای ست

که نام مادر نابش

ترانه است

 

عکس نوشت از دبیر وبلاگ/ تقدیم به م.م


 

*

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

 

هر ايامي از زندگي، زير سايه‌ي مسئوليتي قرار مي گيرد و رنگ غالب اوقات مي شود. در ايام كودكي، گاهي بازي كردن براي كودك (عليرغم كم توجهي و يا بي توجهي والدين) حتي تبديل به يك رسالت و يا شريان اصلي حياتش مي شود. هيچ امري نبايد، مخل اين اصل شود. و مي دانيم كه طبق فرموده ها كودك در هفت سال اول زندگي، امير است و بايد پدر و مادر بدون آنكه فرزند بداند و متوقع شود، نظرات او را اجرا نمايند و دست او را نيز براي انجام امورش، نه در حنا، بلكه باز بگذارند. فرزند داري از ايام بارداري تا نوزادي و پس از آن تا جواني و ميانسالي حتي، آنقدر براي پدر و مادر، مسئوليت آور و شيرين و سخت است كه حتما بايد با تدبير و تأمل و سعه صدر و نرمش و قاطعيت اين مسير را طي كرد. قصد ندارم در اين مجال اندك به اين مهم بپردازم. بلكه قصدم از آوردن اين بند، اين نكته است:

مادر به شدت گرفتار كار و زندگي است. هنر بسيار و معاش اندكش، از راهي تامين مي‌شود كه قرارداد پذير و طبق يك منوال مشخص و زمانبندي شده نيست. پدر هم كه گرفتاري هاي خاص خودش را دارد و حالا با مدرك كارشناسي ارشدي كه گرفته، لازم است كه به سطوح بالاتر و يا بهره مندي از دانشش بپردازد.

اما ما، و همه ما معتقديم كه هر مسئوليتي در جهان، ذيل عناويني تعريف مي شود كه خداوند براي ما مقدر دانسته است. خداوند براي زن، معنايي را مقدر دانسته است كه مي فرمايد: (با هم از بانوي محترمي مي‌خوانيم):

 

« آیه "و من آیاته ان خلق لکم من انسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه" به وضوح و صراحت کامل داره میگه تمام هویت من به عنوان یک انسان از نوع زن در این تعریف شده که همسرم در کنار من به آرامش برسه و در ارتباط بین ما از طرف من نسبت به اون مودت و از طرف اون نسبت به من رحمت جاری باشه.

یعنی من به عنوان یک زن فقط وقتی کارکرد واقعی خودم رو دارم که بتوانم به عنوان همسر یک مرد، اون رو وقتی که شب خسته از کار روزانه به خانه اش برمیگرده، به آرامش برسانم. یعنی اگر حتی بهترین زن عالم هم باشم، تا ازدواج نکنم و در این موقعیت قرار نگیرم که بتونم مردی رو در خانه اش به آرامش برسانم، بخشی از ظرفیتهای وجودم به فعلیت نمیرسه و نمیتوانم آنطور که باید و شاید به کمال برسم».

 

بيان دقيق و متين و آسماني اين بانو، اگر آينه‌ي رفتارهاي زن و مرد در هر خانواده اي باشد، آن خانه چيزي از بهشت كم نخواهد داشت. و فرزنداني هم كه در اين خانه بزرگ ‌مي‌شوند، درس آموز و سپس آموزگار چنين نگاه و مكتبي خواهند شد.

اما موضوع بحث ما به اين نكته بر مي گردد كه مادر مشغله هايي دارد كه پيش از ازدواج و پيش از فرزند نيز صاحب آنها بوده و حتي ازدواج بر پايه‌ي اين پيشينه و آگاهي از آن شكل گرفته است. و مي دانيم كه فرزندداري و فراتر از آن شوهرداري، مستلزم رعايت مواردي است كه علاوه بر تحكيم و استمرار زندگي، ثواب و خيرات بيشماري نيز دارد. يك نگاه با محبت، يك كلام خوش، چنان تاثيري در هستي خود فرد و انسان مقابلش مي گذارد كه غير قابل كتمان است.

اين همه گفتيم كه بگوييم، ما به او كه دختر و همسر و مادر است، ايمان داريم.

* ما افتخار داريم كه او در ميان تمامي بازيگران هم نسل خودش و نسل قبل از خودش، صاحب زندگي ترين و شناسنامه دارترين فردي ست كه با عزت و آبرو و شرافت، دارد در تمامي حوزه هايي كه مورد نظرش است، ابراز هويت مي كند. (بسيار قابل تحسين و پرنكته و براي بسياري عبرت آموز است كه او حوزه‌‌هاي پر اهميت همسر بودن و مادر شدن را مدنظر دارد و به هيچ عنوان نيز آنها را مخل فرآيند و پروسه‌ي بازيگري اش نمي‌داند). مي‌دانيم كه از پس تمام مسئوليت هايش به بهترين شكل ممكن بر خواهد آمد. مي دانيم كه برآيند و ميوه‌ي خوش مادري او، چنان باشكوه در سبد حيات او قرار خواهد گرفت كه نتيجه اش منجر به تنظيم و چينش چشم نوازتر صحنه زندگي اش خواهد شد. مي دانيم كه خداوند توان او را (اگر خودش هم خوب مشاهده كند، در اين دو سال اخير شاهد رشدهاي عظيمش كه خارج از شمارش روزها و گذر سن است، خواهد شد)، گسترش خواهد داد. و مي دانيم كه خداوند قسم خورده است كه اگر كسي اينها را بداند و به آنها پايبند باشد و شكرگزار بشود، فرشته‌هايش را براي امداد به سمت او روانه خواهد كرد.

ما براي اين باران فرشته ها، وقتي كه مادر قصه‌ي ما، در گير و دار كار است، به شدت دعا مي‌كنيم. ايمان داريم و دعا مي كنيم كه ...:

 

هر که با مرغ هوا دوست شود  / خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* پی نوشت/ 14 بهمن 1392 به این یادداشت افزوده شد:

پس از فیلم سینمایی «آسمان زرد کم عمق» در اکران سال 92

اکنون در سی و دومین جشنواره فیلم فجر با

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو

 

انعکاس نشست خبری فیلم در رسانه ها/

 12 بهمن در برج میلاد برگزار شد

 

دانلود آنونس فیلم

 

دانلود فیلم نشست خبری

/ قسمت اول و قسمت دوم 

با تشکر از سایت کافه سینما

*

گزارش تصویری نشست از : مهر، فارس ، ایسنا ، برنا ، باشگاه خبرنگاران جوان

          

 

 

 

در انتظار تكميل اين مطالب باشيد:

-          آغاز

-          ميانه

-          حنا، بيش از آنكه منصور باشد، علیدوستی ست!

-          چراغي روشن در چشمان خيس و خندان حانواده‌ي مادري...

-          گردو و مغز گردو!

- میراث مادری

-          ... و روايت همچنان باقي ست

 

 

|+| نوشته شده توسط ... برای ترانه عليدوستی در شنبه 21 دی1392 و ساعت 19:29 |
در پنجمين سالروز رحلت خسرو شكيبايي

جمعه 28 تيرماه 92

در پنجمين سالروز رحلت خسرو شكيبايي

 

... و حالا به ترتيب ِمحتوم و مستمر ِ اين دو سه سال ِننوشتن و همچنين به وعده‌ي اين پنج سال ِ نبودنت و نوشتن سالنامه ات، به اينجا پناه آورده ام. آنهم به قرار اين بيست و هشتمين روز از تيرماه كه از سال 87  آن، كه آرام آرام شروع به رفتن كردي و عجيب كه هنوز كه هنوز است آن مسافر در اين جاده هست، و پس از هزار سال شمسي، كامل از تن و روح ما علاقمندانت خارج نشده اي و هر جا كه نگاه مي كنيم، تكه تكه هاي آينه‌ي شكسته‌ي نبودنت را مي بينيم. جالب هم اينكه آنقدر هستي - شدت ِ بودنت، آنچنان هست- كه دست در دست ما مي گذاري و تكه هاي اين آينه‌ي هزار پاره را كنار هم مي گذاري و باز چنان تصوير كاملي از زنده بودنت ارائه مي دهي كه اصلا قلم به خودش اجازه ندهد كه بنوسيد: مرحوم، بنوسيد: در گذشته، چرا كه تو در همه‌ي احوال ما هستي؛ اي خسرو خان شكيبايي.

*

امروز، جمعه 28 تيرماه سال 1392، پنج سال از آن صبح تلخ مي گذرد. پنج سال است كه به تن و دل، لباس غم مي‌پوشانيم. با شادي تو شاد بوديم، اما حالا چه كنيم كه در اين پنج سال، تو هم آنقدر خسته‌اي كه خب، حتما غمگين هم هستي، و ما هم آنقدر حالمان خوب است!!، كه مطمئن هستيم بعد از خدا و تو و آن شاعر جنوبي، هيچكدام از اين مردم، باوري در مقابل اين جمله‌ي خبري قرار نمي دهند. پس به سياق ِ همه‌ي عمر و كليت ِ احوال ِ آن مي نويسيم: حال ِ همه‌ي ما خوب است/ اما تو باور نكن.

*

كتمان نمي كنم كه امسال، دستم به نوشتن اين سالنامه نبود. هفته‌ها بود كه داشتم با خودم كلنجار مي‌رفتم. بنويسم يا ننويسم؟ آن هم نويسنده‌اي كه بيشتر درباره‌ي خودش مي‌نويسد تا درباره‌ي موضوعش. آنهم نويسنده‌اي كه به جاي نوشتن از مواضع ِموضوعش، از حمله‌اي مي‌نويسد كه موضوع ِمهربان و شكيبايش، به مواضع شخصي‌اش داشته است. آنهم نويسنده‌اي كه دارد در سالنامه نويسي اش، خودش را مهمتر از متن و حتي حاشيه‌ي آن قرار مي دهد. «نه! اين قرار مون نبود/ تو بي خبر بري/ من خسته شم كه تو/ بي همسفر بري.  نه اين قرارمون نبود/ من رنگ ِشب بشم/ تو سر سپرده شي/ من جون به لب بشم.»

*

عمو خسرو، برايت راحت بنويسم. سال گذشته جانم به لبم رسيد. رد پاي هامون تو هم بدجوري در همه جايش بود. كوتاه بنويسم و خلاصه. آخرش وقتي به آرامش ِامسال رسيدم كه از همه چيز فارغ شدم و غافل شدم و ديدم كه... . من از هامون هم فارغ شدم. باورت نمي شود، اما حتي زبانم لال از تو. اصلا قبل از اين زبانم از وقتي لال شد كه تو گويا شدي.

*

من دارم براي خوانندگان اين كانون مي نويسم. كانوني كه روزگاري، چهارراه خوبي براي نشستن و مواجهه با سيل ِ شريف ِ اخبار وزيني بود كه از معبر نگاه و قلم من رد مي‌شد. پليس ِ با شرف و ناظم ِ آگاهي بودم كه مسافرانم را در امنيت كامل به مقصد مطلوب مي‌رساندم. (به زعم و اقرار و محبت ِدوستان، اين وبلاگ در زمان حيات ِ مستمر خود، جايگاهي داشت كه مي‌توان بسيار درباره‌ي اهميت و تاثيراتش نوشت) اما حالا به قول قيصر امين پور: قطار رفته و ايستگاه رفته و تمام مسافرانش رفته اند. و حالاتر به قول و قرار من: سادگي نكردم و به نرده‌هاي ايستگاهي كه رفته است، تكيه نداده ام.

*

هامون را خاطرتان هست. مي دانم كه به خاطر داريد. اما اين صحنه هايش را چطور!؟: «گول طبقه‌ي بالا رو خوردي/ نود درصدش از فرط عشق بود/ تو رو خدا ببين محسن!، بعد هف هشت سال زندگي زناشويي، يهو همه چي تالاپ!، عشق به نفرت تبديل ميشه، دوستي به دشمني/ خونه رو به اسم خودش كرد، كه پاسبان ببره بذار دم محل/ بچه ت حالش خوبه، زندگي ات رو به راهه؟ نه. چرا؟ زنم ازم طلاق ميخواد. اذيتش كردي؟. نه، ازم بدش مياد./ تو ميخواي من اوني باشم كه تو مي خواي من باشم. من اگه اوني باشم كه تو ميخواي، ديگه اون من نيست. يعني من ِخودم نيستم./ لاكردار! اگه بدوني هنوز چقدر دوست دارم./ من نفقه نميدم!؟ من هزينه زندگي رو تامين نمي كنم!؟/ آقاي دكتر ميخواستم ببينم ديد شما از كدوم زاويه اس؟ بيمارتونو ميبندين به قرص يا ميشينين دو كلمه باهاش حرف حساب ميزنين. هر دو. اگه اينجوريه چي چي مي‌پرسين؟...»

آقاي هامون!، يك بنده‌ي خدايي را مي شناسم كه بيش و كم در سال گذشته، همه‌ي اين اتفاقات در دنياي واقع به سرش آمد. موهايش ريخت و حتي مادربزرگش هم مرد. اما وقتي شفا پيدا كرد كه بالاخره از تو فارغ شد. در نتيجه حالا حالش خيلي خوب است. تو را به خدا بيا اين يكي را باور كن.

*

يادش به خير كه نه!، حالا به شر حتي!!. نوجواني بود و بعد از تاثير تو و هامون شد كه تصميم گرفتم كه در زندگي آينده، نام بچه ام را بگذارم هامون. اما حالا، با يك ترس ِعميقي، با يك وحشت ِدقيقي، به شدت خودم را سرزنش و پرهيزكار مي‌كنم و مي‌گويم: همين كه من مي‌توانم با كمي مراعات، جنسيت او را تعيين كنم، بنابراين، اين خيانت! را در حقش نكنم كه سايه‌ي عجيب و اثيري اين نام بر بام ِزندگي اش بيفتد. بگذارم كه خارج از آنچه كه خدا برايش رقم زده، من چيزي را مازاد بر آن به او تحميل نكنم و بگذارم كه سرنوشتش ديگر دست خودش باشد. بله!، پدر نبايد خودخواه باشد. و اين اشتباهي بود كه من درباره‌ي پدرم داشتم و حالا به شدت تصحيح شده و او را يك فرشته‌ي محض مي دانم و دستش را زيارت مي‌كنم.

*

روزهاي اوج اين وبلاگ بود و بازديدها و تاييدها و كامنت ها و حمايت‌ها، مشوقم بودند. سرمست نشده بودم و هوشمندانه مي‌دانستم كه به اختيار و بعد به اجبار در راهي افتاده‌ام كه بايد به نحو احسن ارائه اش بدهم. بايد يك پايگاه شريف و مستند و غيور و مودبانه و سالم براي انعكاس خبر از سمت ِروشن سينما باشم.

اين را تا به حالا نگفته ام. حتي در آن روزهاي بروبياي اينجا هم ننوشتم. شايد فقط در كامنت ها طلب دعايي بود. شايد: سال 86 بود. پشت كامپيوتر مشغول نوشتن و انتخاب تيتر و تدوين يادداشت بودم. ساعت هم دو يا سه نيمه شب بود. پدر با سينما به همه جورش مخالف بود. به خصوص با هامونش كه مدام تذكر مي‌داد كه اين همه اين فيلم را نبين كه به سرت مي‌آيد. آمد داخل اتاق. فرزند برومندش را ديد كه مثل يك خفاش در سياهي شب نشسته است و به جاي اينكه در راهي قدم بردارد كه چنان بزرگش كند كه ديگران درباره‌ي او بنويسند، اما در عوض، معصومانه و گناهكار!، در يك بي معنايي مطلق، در گوشه‌ي تاريكي از اتاق نشسته است و به زعم خودش دارد از سمت روشن و معصوم و معنادار سينمايي مي‌نويسد كه اصالتا براي پدر، پديده‌ي بي اصالتي است.

تماشاي اين تصوير كه امروز مي فهمم براي يك پدر رنج آورترين منظره است، چنان ايشان را ناراحت كرد كه دست ِ مهربان و واسطه‌ي رزقش، براي سيلي بالا رفت؛ اما به جاي نشستن روي گونه ام، در ميانه‌ي راه تغيير مسير داد و تبديل به مشتي شد و نشست پست سر مانيتور و آن را از بالاي ميز كامپيوتر انداخت روي زمين. بعد پدر با ناراحتي از اتاق رفت بيرون و من به دلي فكر مي‌كردم كه شكسته ام و به يادداشتي فكر مي‌كردم كه ناتمام مانده است. غيرتمندانه بود كه دچار جهالت حقيرانه‌اي براي ادامه‌ي يادداشت نشدم و بلافاصله به دنبال پدر رفتم. من خوابيدم، اما فردا مادرم گفت كه پدر تا صبح بيدار بود و حرص مي‌خورد. دو روز بعد پدر سكته‌ي ناقصي كرد. همه‌ي اعضاي خانواده مي‌دانيم كه فشار خون پدر بالاست و آن عارضه، به خاطر اين فشار خون بود، اما من خودم هنوز كه هنوز است خودم را نبخشيدم.

پدر، هامون را اصلا دوست ندارد. من اما هامون را در زندگي خانوادگي ام ديگر اصلا دوست نخواهم داشت. بچه‌ام بايد بي هامون باشد.

راستي، بچه‌هاي هم نسل و هم علاقه‌ي هم، خاطرمان هست چهارشنبه شب‌هاي سال 74 و 75 را. شب‌هايي كه ساعت نه شب خانه هايمان با حضور او سبز مي شد.

حالا چهارشنبه شب هايم عطر ديگري دارد. عطري كه شايد بعدها در نشر اندوه بنويسم. فكرهايي در سرم دارم. ميخواهم آن دوستاني كه دست در دستم مي‌گذارند را از برخي حواشي كه نه نان دنيا دارد و نه نام آخرت، دور كنم. هر كه مي‌خواهد- به شرط آنكه كامل خودش را به همراه وبلاگش معرفي كند و يا من هم از قديم بشناسمش- در كامنت‌ها برايم بنويسد.

*

اربعين حسيني سال 91، حوالي آذر ماه، راهي كربلا شدم. آنهم با پاي پياده، از نجف. سه روز در راه بوديم. همسرم را نبرده بودم و به نيابت از اعضاي خانواده با برادرم رفته بودم. سه روز در راه بودم و در اين سه روز، به اندازه‌ي سي ماه فكر كردم. اما آنچه كه مربوط به اينجا و اين يادداشت مي شود، اين است كه به نيابت از موضوع اين وبلاگ و پدر و مادر عزيزش و برادر مرحومش و همچنين براي آرامش روح خسرو شكيبايي، به نمايندگي از قدم هاي آنان راه رفتم و براي سلامتي تن و آرامش روحشان دعا كردم. و براي همه‌ي كساني كه من را به هر نحوي مي شناسند و من آنها را مي شناسم دعا كردم.

و بالاخره در زير قبه‌ي امام حسين عليه السلام، آنهم وقتي كه سه روز و سه شب پياده راه آمده اي، آنهم در ازدحام بي امان ِآن جمعيت ِمشتاق و زائر، در بارگاهي كه حديث به صراحت مي‌گويد: هفتاد هزار ملائكه در حد فاصل آسمان هفتم تا مرقد امام حسين عليه السلام در رفت و آمد هستند و دعاي زائرين امام عشق را به دوش مي گيرند و نزد خدا مي برند، دعاي عجيبي كردم... دعايي كه به شرط ِحيات، سال بعد در مابين كلمات ِ يادداشت ِ ششمين سالگرد درگذشت خسرو شكيبايي خواهم نوشت.

 

حق نگهدارتان

در سر سفره هاي افطار،

التماس دعا براي عاقبت به خيري همه‌ي انسان ها.

بخوانيم با هم صلواتي به همراه حمد و سوره‌اي

براي شادي روح اموات و درگذشته‌ي ‌پاك خودمان

|+| نوشته شده توسط ... برای ترانه عليدوستی در پنجشنبه 27 تیر1392 و ساعت 14:57 |